|
:: چند شعر از م-آزاد :
باد ها در گذرند
باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنین پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید چه بیابانهایی ! باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایتها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه زنانی که در آرامش رود باد را می نوشند و برای تو برای تو و باد آبهایی دیگر در گذر است باید این اندیشه کنان می گویم رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد میخواند باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند
بی تو خکسترم
بی تو خکسترم بی تو ای دوست بی تو تنها و خاموش مهری افسرده را بسترم بی تو در آسمان اخترانند دیدگان شررخیز دیوان بی تو نیلوفران آذرانند بی تو خکسترم بی تو ای دوست بی تو این چشمه سار شب آرام چشم گرینده آهوان است بی تو این دشت سرشار دوزخ جاودان بی تو مهتاب تنهای دشتم بی تو خورشید سرد غروبم بی تو بی نام و بی سرگذشتم بی تو خکسترم بی تو ای دوست بی تو این خانه تاریک و تنهاست بی تو ای دوست خفته بر لب سخنها است بی تو خکسترم بی تو ای دوست
چو آفتاب می از مشرق پیاله براید
کنون زمان سبز فراز آمده ست و لولیان خفته به خاکستر در برکه های آتش ، تن شسته اند باد از چهار سوی وزیده ست و ابرهای نازک تابستان بر قامت بلند شبانان زیبا و شاهوارند ما را روای رود به دریا سپرده بود تا باده ی شبانه فروغی شد از ارتفاع شرقی مستغرق زمستان بودیم و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک پوسیده بود آری مستغرق سکوت زمستان مرگ آوران گذشتند آن جام های زهر تهی شد و ماه سرد سیمین در باغ استوایی آتش گرفت اینک فریادی در خط سرخ آتش پشت فلق ستاره ی سرخیست و از شفق صدای پلنگی می آید ما را روای رود به دریا سپرده است و آفتاب طالع از ارتفاع شرقی تابیده ست در کوچه های شیراز وقتی که از شراب رودی روان شدیم نارنج ها شکفتند و خفتگان و رود آرامان گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند حافظ صدای مستوران بود تا هر بنفشه گیسوی یاری شد در کوچه باغ ها وقتی که از شراب رودی روان شدیم ما را روای عشق به صحرا سپرده بود آن ابرهای سیمین از قله ی بلند گذر کردند و بر سریر دشت نشستند و نیمروز شرقی بر شهرها نشست
آن لحظه های روشن
وقتی که دوست داشتنت زیباست مثل خیال آبی نیلوفر در باغ باژگونه تالاب و مثل جشن سرخ شقایقها در بامداد روشن وقتی که میخوانند مرغان لابزی آواز رودها را آنگاه می بینم بیدار خواب شادی دیدار گیسوی باد را که پریشان است و مرگ عاشقانه ماهی ها را در چشمه های بارانی ... هر روز عصر ها وقت طلوع ساعت دیواری و ازدحام مردم مبهوت گم میشوم در آن سوی تاریکی در سایه بلند خیابانها گم میشوم که باز ببینم بیدار خواب شادی دیار آن لحظه های روشن زیبا را وقتی که دوست داشتنت زیباست مثل خیال آبی نیلوفر ...
|