تبليغاتX
Parniyane Sokhan - سهراب سپهری
 
بیوگرافی و اشعار شعرای ایران .
   
 

:: اشعار سهراب سپهری :

ای شور ای قدیم

صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم آن کودکانه های مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم
به چه هوایی
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
 آن روز
آب چه تر بود
باد به شکل لجاجت متواری بود
من همه مشقهای هندسی ام را
 روی زمین چیده بودم
 آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند
من
 گیج شدم
جست زدم روی کوه نقشه جغرافی
ای هلیکوپتر نجات
حیف
طرح دهان در عبور باد به هم ریخت
 ای وزش شورای شدیدترین شکل
سایه لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن

نزدیک دورها

زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه
 رفتم نزدیک
چشم مفصل شد
حرف بدل شد به پر به شور به اشراق
 سایه بدل شد به آفتاب
رفتم قدری در آفتاب بگردم
دور شدم در اشاره های خوشایند
رفتم تا وعده گاه کودکی و شن
تا وسط اشتباه های مفرح
تا همه چیزهای محض
رفتم نزدیک آبهای مصور
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب
حیرت من بادرخت قاتی می شد
دیدم در چند متری ملکوتم
 دیدم قدری گرفته ام
 انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم
رفتم تا میز
تا مزه ماست تا طراوت سبزی
آنجا نان بود و استکان و تجرع
حنجره می سوخت در صراحت ودکا
 باز که گشتم
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه های جراحت
حنجره جوی آب را
 قوطی کنسرو خالی
زخمی می کرد

وقت لطیف شن

باران
اضلاع فراغت می شست
من با شنهای
 مرطوب عزیمت بازی می کردم
 و خواب سفرهای منقش می دیدم
 من قاتی آزادی شن ها بودم
من دلتنگ بودم
 در باغ یک سفره مانوس پهن بود
چیزی وسط سفره شبیه ادرک منور
یک خوشه انگور
 روی همه شایبه را پوشید
تعمیر سکوت گیجم کرد
دیدم که درخت هست
وقتی که درخت هست پیداست که باید بود
باید بود
 و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
اما ای یاس ملون

کنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند
 کم کم در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته می شد
حادثه از جنس ترس بود
ترس
 وارد ترکیب سنگ ها می شد
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست را
زمزمه می کرد
از سر باران
تاته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود
 وسعت مرطوب
 از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ما
 آب شد

از آب ها به بعد

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد
انسان در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود
 در سمت پرنده فکر می کرد
با نبض درخت او می زد
 مغلوب شرایط شقایق بود
مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان در متن عناصر می خوابید
نزدیک طلوع ترس بیدار می شد
اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید
زانوی عروج خکی می شد
آن وقت انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند

 

لب آب

 دیشب لب رود شیطان زمزمه داشت
 شب بود و چراغک بود
شیطان تنها تک بود
 باد آمده بود باران زدهبود شب تر گلهای پرپر
 بویی نه براه
ناگاه
 ایینه رود نقش غمی بنمود شیطان لبب آب
 خک سیا در خواب
 زمزمه ای می مرد بادی می رفت رازی می برد

 

تنها باد

سایه شدم و صدا کردم
 کو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ کو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت
 و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد
 دستم در کوه سحر او می چید او می چید
 و ندا آمد و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر
 و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازی از ره دور :‌ جنگل ها می خوانند ؟
 و ندا آمد : خلوت ها می ایند
 وشیاری ز هراس
 و ندا آمد : یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد
 او آمد پرده ز هم وا باید درها ها و ندا آمد : پرها هم

 

خواب تلخ

مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
 گلهای چشم پشیمانی می شکفد
 درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
 مغرب جان می کند
 می میرد
گیاه نارنجی خورشید
 در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم

 

فانوس خیس

روی علف ها چکیده ام
 من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام
 جایم اینجا نبود
نجوای نمنک علف ها را می شنوم
 جایم اینجا نبود
 فانوس
در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند
کجامیرود این فانوس
این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد
زمزمه های شب در رگ هایم می روید
باران پرخزه مستی
بر دیوار تشنه روحم می چکد
من ستاره چکیده ام
از چشم ناپیدای خطا چکیده ام
شب پر خواهش
 و پیکر گرم افق عریان بود
رگه سپید مر مر سبز چمن زمزمه می کرد
 و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
 پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود
زمزمه های شب مستم می کرد
پنجره رویا گشوده بود
 و او چون نسیمی به درون وزید
کنون روی علفها هستم
 و نسیمی از کنارم می گذرد
تپش ها خکستذ شده اند
 ای پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته پایین و بالا می رود
 هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
 چشمانش خوابی را گم کرده بود
جاده نفس مفس می زد
صخره ها چه هوسنکش بوییدند
 فانوس پر شتاب
 تا کی می لغزی
 در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه های شب پژمرد
 رقص پریان پایانن یافت
کاش اینجا نچکیده بودم
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل به راه افتاد
 کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم
فانوس از من می گریزد
چگونه برخیزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام
 و دور از من فانوس
 درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

 

یاد بود

سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت
می آمد می رفت
 و من روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
 و در هوایش زندگی ام آب شد
خوابی که چون پایان یافت
 من به پایان خودم ذسیدم
من تصویر خوابم را می کشیدم
 و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود
 چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر
 همه گرمی خواب دوشین را ریخت ؟
تصویر را کشیدم
 چیزی گم شده بود
روزی خودم خم شدم
حفره ای در هستی من دهان گشود
سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
 و من کنار تصویر زنده خوابم بودم
تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید
و ریشه نگاهم درتار و پودش می سوخت
این بار
 هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن های روشن بیابان چیزی نبود
 فریاد زدم
تصویر را بازده
 و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست
سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
 می آمد می رفت
 می آمد می رفت
 و نگاه انسانی به دنبالش می دوید

 

پرده

پنجره ام به تهی باز شد
 و من ویران شدم
پرده نفس می کشید
دیوار قیر اندود
 از میان برخیز
پایان تلخ صداههای هوش ربا
فرو ریز
 لذت خوابم می فشارد
فراموشی می بارد
 پرده نفس می کشد
 شکوفه خوابم می پژمرد
تا دوزخ ها بشکافند
 تا سایه ها بی پایان شوند
 تا نگاهم رها گردد
 در هم شکن بی جنبشی ات را
و از مرز هستی من بگذر
سیاه سرد بی تپش گنگ

 

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيدي‌هاي فريب
روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.
نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

. . . ادامه دارد .

 
 
 |    نوشته شده توسط Ahad.B
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

Professional Web Template Design Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور