هنگام که در پهن دشت چشمان شرقی ات
گل بوته های ناب غزل ، غنچه می دهد
دستی میان حنجره تاراج می کند
آوازهای آبی خیل پرنده را
تو را به آینه سوگند ای تمامت صبح
که دل ، به شب پره مسپار در ولایت روز
از : فرانک رودحله
در دوردست های عبور
صدای بارش روحم را می شنوم
در تنگنای فراموشی خاطره ها
که آرام ، آرام ته نشین می شوند ...
از : مهران فقیهی .